خرید بک لینک

بخواب عزيزم چيز جديدي نيست،" دست ما كوتاه و خرما بر نخيل"

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 3:28

ديشب داشتم با خواهرك چت مي كردم، راجع به چند گروه آدم

بينش هي براش مي نوشتم " اميدوارم ناراحت نشي اما من خيلي حس ... دارم"

بي ربط به چتمون بود اما دلم مي خواست به يه نفر بگمش

بعد هم بدون فرستادن پاكش مي كردم

بعد اما براش نوشتم " من اصلا اين آدم ها رو دوست ندارم"

بعد اينور خط تو تنهايي گريه كردم، چند تا جمله رد و بدل شد تا فهميدم اونم اونور

خط داره براي دوست نداشتن يك سري آدم ها ( توسط من) گريه مي كنه

با خودم گفتم خوب شد حرف اصلي رو نزدم !!!

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 3:28

خسته نباشي دختركم، برو بخواب عزيز دلم

آرام جونم روزها خيلي كار مي كني يكم بيشتر

مراقب خودت باش ... بدو برو چشمات نا ندارن

برو عزيزم آروم بخواب و خواب هاي خوب ببين

فقط قول بده خواب سيندرلا و ... نبيني!

سعي كن خواب سفر و سيبري و مشكي هم نبيني!!!

اصلا خواب نبين ! فقط بخواب ! آخه مي دونم اگه خواب ببيني از فردا

دنبال تعبيرشي!!! اصلا مي خواي نخواب ... همينطوري بيدار باش تا موقع مردن!!!

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 3:28

تقديم به خودم ...وقت نشد تو آفتاب پاييزي بشينيم پشت نيز يه كافه كنار خيابون با هم اختلاط كنيموقت نشد تو برگريزان پاييز با هم قدم بزنيم و حرف بزنيم و دلداري بديم همديگه رو وقت نشد يه غروب پاييز بغلت كن

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 3:28

وقت هايي كه خيلي خسته هستم دلم مي خواد بشينم و داستان عاشقانه بنويسم وقت هايي كه خيلي مريض هستم دلم مي خواد بشينم و داستان عاشقانه بنويسم وقت هايي كه خيلي نا اميد هستم دلم مي خواد بشينم و داستان عاشق

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 3:28

بيا بغلم عزيزم، بيا اينحا پيشِ خودم، بيا مي خوام باهات حرف بزنممي خوام بهت بگم آخه چقدر عزيزي! چقدر محترمي! چه دلِ عاشق قشنگي داري ...چقدر تو نجيبي جان دلم، چقدر قشنگ زندگي مي كني! مي دونم عزيزكم مي

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 22 دی 1398 ساعت: 4:06

چند وقته خيلي دلم گرفته ... همش ياد جوونايي ميفتم كه تو اون ٨ سال و بعدش و بعدترش رفتن و پرپر شدن، حالا يه عده بگن شهيد و يه عده بگن مرده و ... نمي دونم چرا اصلا از ذهنم حس و حال مادراشون و همسراشون و

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 2:14

خيابون مطهري عليرغم شلوغ بودنش تو روز ، شبش خيلي خيلي آرومه شب ها كه از خونه ي مادرم برميگرديم خونه، وقتي نور زرد رنگ تيرهاي چراغ برقرو مي بينم و سايه ي درختارو رو زمين ... ياد يك تصوير تخيلي مي افتم،

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 2:14

تا جوجه خوابيد برنامه ريختم كه اول كارهاي شخصيمو انجام بدم و بعد دوش بگيرم

بعد هم لاك بزنم ...

از ترس بيدار شدنش همه كارامو نصفه و هول هولي انجام دادم و الان هم بيكار نشستم!!!

چون ديشب تا آخرين قطره ي انرژي مو صرف نظافت منزل و پخت و پز كردم كه امروز جوج رو

ببرم گردش ... شكر خدا سر حال بود و ماهم بيرون نرفتيم و استثنائاً امروز رو كني استراحت كردم.

منتظرم همسر بياد برم دندونپزشكي و يه دور تنهايي بزنم

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 2:14

صفحه بندی